ایلیاایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

ایلیا عشق مامان و بابا

اولین نوروز عشق مامان و بابا

سلام پسر نازنینم.     عزیز دلم واقعا ببخشید مامانی.خیلی سرم شلوغ بود و اصلا فرصت نمیکردم  به وبلاگت سر بزنم.آخه تقصیر تو هم هست مامانی.ماشالله خیلی شیطون شدی و اصلا نمیشه یه لحظه ازت غافل بشم.     عزیز دل مامان 11 ماهگی رو هم به سلامتی تموم کردی و چیزی به تولدت نمونده عشقم.تو این ماه 2 تا دندون دیگه در آوردی و بعد عید هم 1 دندون دیگه درآوردی و حالا 6 تا دندون داری مامانی.   از همه مهمتر اینکه از 2 هفته مونده به عید میتونی راه بری و همه جارو به هم بریزی.   قربونت برم .2 هفته قبل عید بود که داشتم اتاقت رو مرتب میکردم که دیدم صدات از نزدیک میاد.تا اومدم دم در اتاقت دیدم سر...
9 فروردين 1393

10 ماهگی مبارک خوشمزه ی مامان و بابا

سلام خوشگل کوچولوی مامان و بابا عزیز دلم خدارو هزار مرتبه شکر که ده ماهگی رو هم سپری کردی و هر روز که میگذره بزرگ تر و شیرین تر میشی و شیطونی های بامزت بیشتر میشه فدات شم.   این ماه بابابی واسه دوره 2 هفته پیشمون نبود و من و تو خیلی دلتنگش بودیم. 1 هفته رفتیم خونه بابا جون(بابای مامان) و خیلی خوش گذشت و بابا جون و مامان جون خیلی هوامونو داشتن و از اینکه اونجا بودیم خیلی خوشحال بودن.البته ما بیشتر خوشحال بودیم.با نسیم جون(زندایی جون) رفتیم بازار و خریدهای عیدمون رو هم کردیم و خلاصه خیلی خوب بود و خوش گذشت.   همه بهم میگفتن چرا ایلیارو لاغر شده.البته خوب مامانی وزنت خوبه ماشالله ولی چون قدت ...
4 اسفند 1392

نه ماهگی مبارک قند عسلم

سلام عشق مامان و بابا عزیز دلم خدارو هزار مرتبه شکر که نه ماهگی رو هم سپری کردی و روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی عسلم.   ایلیا جونم نمیدونم چرا الان یه مدته که دیگه لب به غذا نمیزنی و فقط شیر میخوری.منم دیگه اصرار نمیکنم .دوست ندارم اذیت بشی مامان ولی از طرفی هم نگرانتم گلم.الان دیگه بشقابتو میزارم جلوت که خودت برداری و بخوری.کم میخوری ولی خوب از هیچی که بهتره.از وقتی دندون درآوردی اینطوری شدی مامان.   عزیز مامان به جز کلمه های ماما و بابا که قبلا میگفتی الان کلمه های آب و بیا رو هم میگی قربونت برم.     خیلی دوست داری زود راه بری.وای به حال من و بابایی و خونمون وقتی که تو شروع به ر...
9 بهمن 1392

هشت ماهگی مبارک عشقم

سلام عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقم.   قربونت برم  خداروشکر که 8 ماهگی رو هم با خوبی و خوشی سپری کردی و خداروهزار مرتبه شکر که سالم و سرحال هستی. عزیزم  دو هفته پیش که بابا جون و مامان جون اومده بودن خونمون من و تو هم با اونا رفتیم .خیلی خوش گذشت.1 هفته موندیم و  مهمونی رفتیم .بعد اینکه برگشتیم خونه خیلی بی قرار بودی و شب ها نمیخوابیدی.15 آذر ظهر بود که بعد غذا داشتم آب میدادم که بخوری یهو یه صدایی به گوشم رسید. عزیییییییییییییییییییییییییییییزم صدای دندونت بود که به لیوان میخورد.قربونت برم من.   بابایی رو صدا زدم و کلی ذوق کردیم.زنگ زدیم به همه گفت...
28 آذر 1392

7 ماهگی مبارک پسر گلم

سلام عشق مامان و بابا.     عزیز دلم  دیگه داری واسه خودت مردی میشی. خداروشکر این ماه هم به خوبی و خوشی سپری شد و شما 7 ماهه شدی و هر روز که میگذره شیطونتر میشی ایلیا جان هفته پیش دور چشمات قرمز شده بود و من و بابایی خیلی نگران شدیم.رفتیم پیش آقای دکتر و بعد آزمایش معلوم شد که یکم  آهن بدنت کمه.ولی دکتر گفت جای نگرانی نیست و اگه روزی 2 بار قطره آهن بخوری خوب میشی و قرمزی چشمات هم حساسیته و مسئله ی مهمی نیست. راستی عزیزم الان دو هفته میشه که کاملا واضح مامان و بابا میگی و تا از پیشت میریم زود صدامون میکنی.قربونت برم.اگه بدونی چه ذوقی میکنیم مامانی.قبلا هم میگفتی ولی زیاد واضح نبود اما الان خیلی شیر...
3 آذر 1392

اسلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

  محرم آمد و دلها غمین شد غم و عشق وبلا با هم عجین شد “حسین” آماده، بهر جانفشانی است دوباره فاطمه قلبش حزین شد . . . “فرا رسیدن ایام عزاداری سید الشهدا بر شما و تمام شیعیان و دلسوختگان و عاشقان “امام حســـین علیه السلام” تسلیت باد.”   سلام پسر نازنینم.امسال اولین محرمیه که پیشمون هستی.البته پارسال محرم هم  یه جورایی بودی. پارسال از امام حسین خواستم تو سالم و سلامت بیای پیشمون و مشکلاتی که داشتیم حل بشه.خدارو شکر تمامی حاجت هایی که داشتم برآورده به خیر شد. امسال بابا جون(بابای مامان) واست یه پیراهن سبز هدیه داد و مامان جون(مامان بابا) واست طبل خریده. ایلی...
17 آبان 1392

6 ماهگی مبارک عشقم

سلام  عسل مامان و بابا. عزیزم ببخشید که فرصت نمیکردم به وبلاگت سر بزنم گلم.سرم یکم شلوغ بود. گل خوشگلم 6 ماهگی رو هم با سلامتی و شادی سپری کردی.خدارو شکر مریض نشدی و هر روز که میگذره شیطون تر و دوست داشتنی تر میشی. عزیزم این ماه 3 روز نتونستم ببوسمت.آخه سرما خورده بودم.نمیدونی اون سه روز چی کشیدم مامانی.نه به خاطر مریضی، به خاطر نبوسیدن تو عسلم. ایلیا جان 30 مهر رفتیم مرکز بهداشت برای واکسن 6 ماهگی.خداروشکر خیلی خوب بود و زیاد گریه نکردی گلم.دیگه تا 1 سالگی خبری از واکسن نیست عزیز دلم.اونجا بهم گفتن وزنت زیاده و باید ببرمت پیش دکتر.ولی آقای دکتر بعد معاینه گفت ماشالله ماشالله سالم و سلامت هستی و فقط توپو...
17 آبان 1392