خوش اومدی کوچولوی نازم
از تو و برای تو می نویسیم ...از تو و اولین دیدار با تو
از زیباترین لحظه زندگی مان که هیچگاه فراموش نخواهیم کرد
از حس و حال عجیبی که برای نخستین بار تجربه اش میکردیم...
من و بابایی ۲آذر ماه سال ۸۷ برای اولین بار تو دانشگاه همدیگرو دیدیم و از همون روز قصه عشق ما شروع شد.
۲۷ مرداد ماه سال۸۸ عقد کردیم و بالاخره در ۲۴تیر ماه سال ۸۹زندگی مشترکمون رو با عشق و علاقه شروع کردیم.
دو سال از زندگیمون با شیرینی ها و تلخی هاش و با مشکلات ریز و درشتش گذشت. تا اینکه مهمونی ناخونده در خونمون رو به صدا در آورد.
۱۰شهریور بود.عصر جمعه شیرینی که با تمام روزهای تقویم عوضش نمی کنیم.
روز شیرینی که صدای پاهای کوچولوی تورو شنیدم.احساس شیرین مادر شدن همه ی وجودم رو گرفته بود.
بابا از خوشحالی چند بار پرسید که خواب میبینم یا بیدارم؟چندین بار بیبی چک رو کنترل کرد و همش می پرسید چیزی که من میبینم تو هم میبینی یانه و خوشحالی به اندازه تمام شادیهای دنیا سراسر وجودمون رو فراگرفته بود که گاهی با اشک و گاهی با خنده همراه بود.
شکر وسپاس خدایی رو که تو را مهمان خانه دلم کرد.
خدایی که به واسطه لطف بیکرانش مرا سرمست از شور و عشق مادری کرد.
{خداوندا فرشته زندگیمان را به تو میسپاریم ،در پناه خودت حفظش کن}


خوش اومدی کوچولوی نازم
